teacherchem
نگرش

مدیـریـت نـگـرش 
 
چگونه می‌توان تنفرها را به عشق، کینه‌ها را به محبت، یأس‌ها را به امید، دشمنی‌ها را به دوستی، زشتی‌ها را به زیبایی، ضعف‌‌ها را به قوت، شکست‌ها را به موفقیت، تلخی‌ها را به نشاط و مشکلات را به فرصت‌ها تبدیل نمود؟ 
     بعضی‌های در هر فرصتی که پیش می‌آید به مشکلاتش می‌اندیشند اما برخی‌ها در مشکلات به فرصت‌ها می‌اندیشند. برخی از نردبان نگرش‌های سازنده صعود می‌کنند و برخی به خاطر داشتن نگرش‌های غلط سقوط می‌کنند. نوع نگرش‌ها در برکشیدن یا فرو کشیدن انسان بسیار مؤثرند. برای فهم و درک بیشتر تأثیر نگرش‌ها در زندگی آدمی توجه به نکات ذیل ضروری است :
1- نگرش‌ها نوع زندگی ما را مشخص و تعیین می‌کنند 
     نگرش‌ها نمایانگر توقعات ما از زندگی است. زندگی ما بی‌شباهت از هواپیما نیست اگر بینی ما رو به بالا باشد صعود می‌کنیم و گر رو به پایین باشد خطر سقوط وجود دارد. 
      در این زمینه به داستان ذیل توجه کنید تا اهمیت نوع نگرش بیشتر مورد توجه قرار گیرد. پدربزرگ عصرها دراز می‌کشد و چرت می‌زند یک روز نوه‌های پیرمرد برای شوخی کمی پنیر بدبو لای سبیل پدربزرگ می‌ریزند. اندکی بعد پدربزرگ از خواب بیدار می‌شود و با خود می‌گوید این اطاق چه بوی گندی دارد! به طرف آشپزخانه می‌رود حس می‌کند آشپزخانه هم همان بوی بد را می‌دهد. از آشپزخانه به بیرون از خانه می‌رود تا هوای تازه تنفس کند. اما با تعجب متوجه می‌شود که هوای بیرون هم ناراحت کننده است. بنابراین با لحن اعتراض آمیز می‌گوید : همه دنیا را گند گرفته! زمانی که طرز فکر ما به پنیر بد بو آغشته باشد تمام دنیا بوی بد می‌دهد.
      حقیقت یکی است این واقعیت‌ها هستند که متفاوت جلوه می‌کنند. ادراک انسان‌ها تابع افکار و اندیشه‌هایشان است برای تغییر زندگی منتظر تغییر دیگران و یا منتظر عوض شدن دنیا نباشید بلکه تغییر را در خود جستجو کنید و منتظر معجزه نباشید بلکه خود معجزه‌گر باشید.      بزرگی می‌گوید 25 سال تلاش کردم برای زندگی بهتر زنم را تغییر دهم نتوانستم 25 دقیقه فکر کردم که خودم را تغییر دهم، وقتی که خودم را تغییر دادم زندگی جهنمی ما زندگی بهشتی شد. آحاد جامعه ما نیازمند این پیام الهی هستند تا باور کنند که می‌توان جور دیگر دید و به گونه‌ای دیگر هم زیست.
 2- نگاه و نگرش ما تکلیف روابط ما را با مردم معلوم می‌کند 

     سرتاسر زندگی ما مت
اثر از روابط مردم است اما همچنان چگونگی ارتباط مؤثر با مردم یکی از چالش‌های دشوار زندگی است با برخی مردم نمی‌توان ارتباط مؤثر ایجاد کرد و بدون آنها نیز نمی‌توان کارها را پیش برد. در برقراری ارتباط با دیگران به یاد داشته باشیم که :
 -         آنچه درون وجود ما اتفاق افتاده، درون وجود هیچکس دیگر به همان صورت رخ نداده است 
     گاهی طرز برخورد ما مانند آن را راننده‌ای است که پس از تصادف از خودرو بیرون می‌پرد و فریاد کنان به راننده مقابل می‌گوید : شما چه مرگتان شده است؟ امروز تو پنجمین نفری هستی که به ماشین من می‌زنند! نگرش مثبت عامل موفقیت است افرادی پیشرفت و ترقی می‌کنند که نگرش سازنده داشته‌اند. پیشرفت و ترقی به این افراد نگرش برجسته نمی‌دهد بلکه نگرش برجسته است که سبب موفقیت آنها می‌شود.      زندگی ما عکس‌العمل‌هایی از عمل ما است. یک اندیشه زیبا و مثبت، یک بهشت را در زندگی می‌سازد و یک اندیشه غلط و منفی جهنمی را در دنیای انسان خلق می‌کند. انسان‌ها هر آنچه را بیاندیشند خلق می‌کنند. فرق یک انسان موفق با یک انسان شکست خورده در نظام تفکر و اندیشه آنها نهفته است. فقر نتیجه فکر فقیرانه یک انسان است و ثروت حاصل فکر ثروت جویانه یک انسان دیگر، انسان‌ها همان هستند که می‌اندیشیدند.

 3- تنها فرق بین موفقیت و شکست، نوع نگاه است :
 
     شما در هر کاری اگر فکر کنید که موفق می‌شوید یا فکر کنید که شکست می‌خورید، در هر دو صورت درست فکر کرده‌اید. اگر فکر کنید که موفق خواهید شد، این اندیشه مثبت به عنوان موتور محرکه شما را به حرکتی و عملی وا می‌دارد که آن حرکت و عمل، شما را به موفقیت می‌رساند و اگر از قبل فکر کنید که شکست خواهید خورد، نوع رفتار و عملتان به گونه‌ای شما را به شکست رهنمون خواهد شد.
      افرادی که دائماً روی بدبختی‌ها، ناراحتی‌ها و مشکلات زندگی متمرکز می‌شوند، زندگیشان به شکست می‌انجامد و آنهایی که مرتباً به زیبائی‌ها، شادی‌ها و موفقیت‌های زندگی متمرکز می‌شوند، به موفقیت نیز می‌رسند. به همین خاطر گفته می‌شود از تمرکزهای خود مراقبت کنید، به عنوان مثال تمرکز به روی یک منظره زیبا در انسان روحیه بالاو فکر مثبت ایجاد می‌کند و تمرکز روی منظره زشت و دلخراش انشان را مأیوس و فکر منفی تولید می‌کند. 
     نوع پرسش‌هایی که ما از خود می‌کنیم کیفیت زندگی ما را رقم می‌زند ممکن است سئوال بدین گونه باشد : چرا من خوشبخت هستم؟ یا چرا من بدبخت هستم؟ فرق این دو سئوال فاصله بین خوشبختی و بدبختی است به نظر شما این دو سئوال چه تأثیری در زندگی ما دارند؟ ارتباط بین دو انسان ارتباط بین دو دل است، بر هر دلی یک قفل رمزداری است که هنر انسان‌ها در پیدا کردن رمز آن قفل‌ها است، تا بتوانند خانه دل انسان‌ها را بگشایند. البته در ارتباطات هدف فقط گشودن قفل خانه دل نیست بلکه باید توانایی این را داشت پس از گشودن بتوان در آن نقشی زیبایی نیز به تصویر کشید.

4- نگرش اولیه در انجام هر کاری بسیار مهم تر است: 

     وجود نگرش درست در شروع هر کار و فعالیتی ضامن موفقیت و نتیجه کار است. سرنوشت و نتیجه بسیاری از کارها پیش از شروع معلوم می‌شوند. حکایت ذیل بیانگر نوع نگرش اولیه در فروشنده است. 
     دو فروشنده مأمور می‌شوند به جزیره‌ای رفته و در آنجا کفش بفروشند فروشنده اول به محض ورود به جزیره یکه خورد، زیرامتوجه شد که اهالی آن جزیره کفش ندارند و لذا بی درنگ تلگرافی به شرکت سازنده کفش فرستاد و پیغام داد ما فردا بر می‌گردیم در اینجا هیچ کس کفش نمی‌پوشد.  
    فروشنده دوم با دیدن همان صحنه ذوق زده شد و بی‌درنگ به شرکت تلگراف فرستاد و در آن تقاضا کرد فوراً 10.000 حفت کفش برای من بفرستید زیرا همه افراد این جزیره کفش لازم دارند.

 5- نگرش‌ها می‌توانند گرفتاری و مشکلات را به خیر و رحمت مبدل سازند:

      فرصت و مانع با هم چه فرقی دارند؟ فرق آنها در دید ما است هر فرصتی مشکلی دارد و هر مشکلی فرصتی اصولاً انسان‌ها دو گونه هستند برخی از انسان‌ها اصولاً مثبت‌اند و امیدوار، چهره‌ای گشاده و متبسم دارند و از لحظه، لحظه زندگی لذت می برند. در هر پیش آمدی به فرصت‌های آن می‌اندیشند و هر گونه موانع و مشکلات پیش‌آمدها آنها را تسلیم خود نمی‌کند و اعتقاد دارند آینده بهتر از گذشته خواهد بود. از مشکلات به دلیل اینکه فرصت‌هایی در اندرون دارند استقبال می‌کنند و اعتقاد دارند فقط در گورستان، امنیت فراوان است، در بدر به دنبال حادثه و فرصت هستند. 
     نوع دوم انسان‌ها بر خلاف دسته اول منفی‌نگر هستند مرتباً به نارسائی‌ها و کمبودها خود تمرکز دارند همواره فکر و خیال منفی در سر دارند. چنین افرادی روحیه افسرده و غمگین دارند و چهره آنها همواره عبوس و گرفته است و از لحظه، لحظه زندگی رنج می‌برند اینگونه افراد پنجره فرصت‌ها را بسته و از پشت پنجره نظاره‌گر رخدادهای بد هستندو از ترس اینکه ممکن است در دل هر فرصتی مشکل باشد فرصت‌ها را یکی پس از دیگری از دست می‌دهند. طرح سئوال این است که چگونه انسان‌های نوع دوم را به نوع اول تبدیل کرد؟ برای پرواز در آسمان زندگی به دو بال نیاز است :1 – بال روحیه ، 2 – بال باور با ایجاد باورهای درست و روحیه عالی می‌توان مثل عقاب بلند پرواز شد باورهای غلط و روحیه ضعیف فقط می‌توان  مثل جغد در خرابه‌ها پرواز نمود.
 
6- نگرش ما می‌تواند آینده‌های بسیار نوید بخش برای ما به ارمغان بیاورد:  

    نگرش‌های ما آینده را می‌سازند، نگرش‌های خوب و زیبا آینده خوب و نگرش‌های منفی آینده‌ای بد را می‌آفرینند در نبرد داود وجالوت، سربازان وقتی جالوت را می‌دیدند وحشت زده با خود می‌گفتند این هیولا انقدر بزرگ است که نمی‌توان او را کشت " اما داود همین غول را دید و گفت : " ضربه‌های من حرام نمی‌شوند چون به هر جا بزنم به بدن او می‌خورد. 
     از فرنک لوید رایت معمار بزرگ و نام‌دار در سن 83 سالگی پرسیدند از میان کارهای بزرگی که کرده‌ای کدام را بیشتر می‌پسندی، او پاسخ داد کار بعدی را !      نقل می‌کنند از یک راننده تریلی 18 چرخ که همواره در مسافرت و رانندگی هستی، چه می‌کنی که خسته نمی‌شوی؟ در پاسخ گفت بعضی راننده‌ها صبح‌ها « سرکار می‌روند، ولی من از این شهر به آن شهر ماشین سواری می‌کنم ». 
     آینده‌ای وجود ندارد بلکه آینده را می‌سازند. انسان‌هایی که نگرش‌های مثبت دارند آینده‌ای پر از موفقیت خواهند داشت زیرا باورهای خوب، اندیشه‌های زیبا در نتیجه تلاش‌های مؤثر خواهند داشت آنهایی که نگرش‌های منفی، باورهای غلط، اندیشه‌های نادرست دارند آینده آنها را هر طور خواست می‌سازد. تغییر نگرش   امروز کی هستم؟ پی آمد گزینش دیروز است. فردا چه کسی خواهم بود؟ به گزینش امروزم بستگی دارد. تغییر کردن یعنی انتخاب و میل به تغییر نگرش، همیشگی، ثابت و همواره پایدار نیست اگر نگرش‌های شما خوب نیستند می‌توانید آن را عوض کنید (اگر چه کاری دشوار است) به شرطی که از صمیم قلب خواستار تحول باشید.

فرآیند تغییر نگرش :  

     -   شناخت وضع کنونی
 -         ایمان داشته باشید که می‌توانید
-         برای خود منشور هدف بنویسید : مخصوص، مکتوب، امضاء‌دار، داشتن مهلت زمانی، در جلو دید باشد.
-         مشتاق تغییر باشید : هیچ گزینشی بیشتر از شوق به تغییر سبب موفقیت در تغییر نگرش نمی‌شود.
-         امروز را دریابید پشیمانی دیروز و ترس از پیشامدهای احتمالی فردا را رها کنید فقط یک روز را دریابید نه دیروز نه فردا بلکه فقط امروز
 -     الگوهای فکری خود را تغییر دهید آنچه باعث موفقیت شما تا کنون شده تضمینی برای موفقیت شما درآینده نیست سطح فکری خود را توسعه دهید.
 -         عادت‌های نیک را در خود پرورش دهید نگرش چیزی جز نوعی عادت فکری نیست عادات غزیزی نیستندبلکه اکتسابی هستند. -     همواره در فکر حفظ نگرش درست باشید خواستن توانستن است. نگرش‌های انسان میل  به بازگشت دارند مگر انکه مراقبت کنید مثل کشی است که کشیده شده است رها کنید به حال اولش باز می گردد.
-         انسان موفق کسی است که شکست می‌خورد اما خود را شکست خورده نمی‌داند.
-         موفقیت چیست؟ خیلی‌ها موفقیت را " مثل دیگران شدن " و " از قالب خود بیرون آمدن " می‌دانند.  
    این نگرش درست نیست و راه به جایی نمی‌برد. اگر انسان تلاش کند شبیه دیگران شود در زندگانی موفق نمی‌شود بلکه به بدل غیرواقعی تبدیل می‌شودُکلاغی خو است راه رفتن کبک بیاموزد راه رفتن خودش را فراموش کرد سعی کنیم خودمان باشیم استعدادهای خود را شناسایی کنیم هیمنگونه که هستیم موفق شویم نه مثل دیگران شویم.

شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

پیر عاقل

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگی ندارد، بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم.

هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد.

سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید.

بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟


راهنمایی‌های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید
1. قلبتان را از نفرت و کینه خالی کنید.
2. ذهنتان را از نگرانی‌ها آزاد کنید.
3. ساده زندگی کنید.
4. بیشتر بخشنده باشید.
5. کمتر انتظار داشته باشید.

دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مدیریت به روش جدید

سوالهایی برای مدیریت
 
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده
 که به شما خواهد گفت آیا برای این
 که یک مدیر حرفه ای باشید، شایستگی
لازم را دارید یا نه. سؤال ها مشکل
 نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی
 کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد با
 هایلایت کردن قسمت بعد از آن سؤال،
 پاسخ را بخوانید تا ببینید درست
 جواب داده اید یا خیر. (پاسخ ها به
 رنگ زمینه هستند و بعد از انتخاب
 متن به وسیله ماوس، قابل مشاهده
 خواهند بود) 
 

 
 
1- از شما خواسته شده یک زرافه را
 در یخچال قرار دهید. چطور این کار
 را انجام می دهید؟
 
 
درب یخچال را باز می کنیم. زرافه
 را داخل یخچال می گذاریم و سپس درب
 آن را می بندیم. هدف از این سؤال
 این است که مشخص شود آیا شما از آن
 دسته افرادی هستید که تمایل دارند
 مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند
 یا خیر! 
 
2- حال از شما خواسته شده یک فیل را
 در یخچال قرار دهید. چه می کنید؟
 
آیا پاسخ شما این است که درب یخچال
 را باز می کنیم و فیل را در یخچال
 می گذاریم و درب آن را می بندیم؟
 نه! این درست نیست!
 پاسخ صحیح این است که درب یخچال را
 باز می کنیم. زرافه را از یخچال
 خارج می کنیم. فیل را در یخچال می
 گذاریم و درب آن را می بندیم. این
 سؤال برای این است که مشخص شود آیا
 شما به نتایج کار های قبلی خود و
 تأثیر آن بر تصمیم گیری های بعدی
تان فکر می کنید یا خیر. 
 
3- شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات
 جنگل ترتیب داده است که به جز یک
 حیوان، همگی حیوانات در آن حضور
 دارند.. آن یک حیوان غایب کیست؟
 
اگر پاسخ داده اید که اسکار برادر
 کوچک شیرشاه حیوان غایب است باز هم
 اشتباه کرده اید. یادتان رفته که
 فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان
 غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف
 از این سؤال این است که حافظه شما
 در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده
 شود.
 اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست
 نداده اید نگران نباشید. هنوز یک
 سؤال دیگر مانده است. 
 
4- باید از یک رودخانه عبور کنید که
 محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق
 ندارید. چه می کنید؟
 خیلی ساده است! به داخل رودخانه
 پریده و با شنا کردن از آن عبور می
 کنید. کروکودیل ها؟ آن ها الان در
 جلسه ای هستند که شیرشاه ترتیب
 داده! هدف از این سؤال این است که
مشخص شود آیا از اشتباه های قبلی
 خود درس می گیرید که دوباره آن ها
 را تکرار نکنید یا خیر! 
  

جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سیاحت غرب

خواب دیدم مرده ام                                                         خواب دیدم خسته و افسرداه ام

روی من خروارها از خاک بود                                        وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت                                             قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود                                 غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ترس بود و وحشت تنها شدن                                              پیش درگاه خدا رسوا شدن

هرکه آمد پیش ،حرفی راند ورفت                                سوره ی حمدی برایم خواند ورفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب                                      تشنه بودم در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک                                              تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست ؟                                 آن یکی فریاد زد رب تو کیست ؟

ای گنهکار سیه دل بسته پر                                             نام اربابان خود یک یک ببر

گفت تو عمر خود کردی تباه                                             نامه ی اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم                                              لیک تورا سوی جهنم می بریم

نا امید از هر کجا و دل فکار                                           می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد                                            از جنان در های رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان                                              نور پیشانیش فوق نور کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور                                جام چشمانش پر از شرب طهور

گیسوانش شط پر جوش و خروش                                 در رکابش قدسیان حلقه به گوش

لب که نه سرچشمه ی آب حیات                                       بین دستش کائنات و ممکنات

بر سرش دستمال سبزی بسته بود                                   بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبایی او گل می رسید                                        پیش او یوسف خجال می کشید

در قدوم آن نگار مه جبین                                                 از جلال حضرت حق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند                                     بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتم این زمزمه                                                آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده                                                         گوییا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد                                             مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را                                                خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده                                             کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است                                    گریه کرده بعد شیرش داده است

اینکه می بینید در شور است و شین                                    ذکر لالاییش بوده یا حسین

خویش را در سوز عشقم آب کرد                                عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها برمن محبت کرده است                                  سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است                                        چای ریز مجلس ما بوده است

این که در چشم شماگردیده بد                                   جسم و جانش بوی روضه می دهد

با ادب در مجلس ما می نشست                                   او به عشق من سر خود را شکست

پرچم من را به دوشش می کشید                                            پا برهنه در عزایم می دوید

اسم من راز و نیازش بوده است                                         تربتم مهر نمازش بوده است

اقتدا بر خواهرم زینب نمود                                            گاه می شد صورتش بهرم کبود

حرمت من را به دنیا پاس داشت                                      ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن                                              روز تاسوعا شده سقای من

تا که دنیا بوده از من دم زده                                            او غذای روضه ام را هم زده

بارها لعن امیه کرده است                                              خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم                                            با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است                                      او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود                                               باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم                                            پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر ز روز سرنوشت                                        می شود همسایه ی من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است                                    نامه ی اعمال او دست من است

جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٧ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٧ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آرزو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

واگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،

واگر اینگونه نیست ،تنهاییت کوتاه باشد ،

و پس از تنهاییت ،نفرت از کسی نیابی،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی ،

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،

از جمله دوستان بد و ناپایدار ،

برخی نادوست ، وبرخی دوستدار،

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است .

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد ،درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد ،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ،

تا که زیاده به خودت غره نشوی .

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی

نه خیلی غیر ضروری

تا در لحظات سخت

 وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد .

همچنین ،برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند

چون کار ساده ای است ،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل ،رسیده نشوی

و اگر رسیده ای ،به جوان نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری ،تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

ولازم است بگذاریم در ما جریان یابند .

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی ،و به آواز یک سهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت ،به رایگان .

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هر چند خردبوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا در یابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .

به علاوه ،آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیاز مندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی"این مال من است "

فقط برای این که روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ،اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی ،شوهر خوبی داشته باشی

 که اگر فردا خسته باشید ،یا پس فردا شادمان

بازهم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید .

اگر همه ی این ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم !

 

 

 

 

پایان 

دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

فرق زنده بودن تامردن

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......

 

اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی ...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
ورای مصلحت انديشی بروی .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن !
امروز مخاطره کن !
نگذار که به آرامی بميری...
شادی را فراموش نکن!

یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! 

 

یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سهميه بندي

با سلام

ضمن تشكر و قدر داني از همه ي دوستان به ويژه بهاره خانم و جمانه خانم كه در اين مدت به من لطف داشتند .

در پي سهميه بندي شدن بنزين ، مديران محل كار بنده تصميم بر سهميه بندي اينترنت براي مديران پايين تر شدند تا با اين كار من مجبور شوم براي مدتي كار را تعطيل كنم و با بهانه اي ساختگي ،پست جديد ننويسم .

البته تمام شدن كارت اينترنت بهاره خانم نيز مزيد بر علت شد .

هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم .

بنياد علمي آموزشي رسيدگي به كنكوري هاي خاص

یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

توجه                                          توجه

به علت کم شدن نظرات مشاهده کنندگان در این وبلاگ به دلیل پست های زیاد تا زمانی که میانگین نظرات به عدد قابل توجهی نرسد از گذاشتن پست جدید معذورم

یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سلامتي

تا حالا شده به اين موضوع فكر كنين كه خدا به يك آدم ثروتمند مثل بيل گيتس چه قدر سرمايه داده ؟

من براتون ميگم :

سرمايه اون حدود ۷۰ ميليارد دلاره كه ميشه باهاش يه شهري مثل تهران رو خريد ( البته پولش به نصف تهران هم نمي رسه)

حالا از توي منظومه شمسي نه . كهكشان راه شيري هم نه از كل جهان هستي كه قطرش ۱۰ به توان ۴۰ سال نوريه نگاه كنيم .

چقدر سرمايه داره ؟

جواب : هيچي

شما چه قدر سرمايه داريد؟

جواب : هيچي

با اين تفاوت كه ما وقت آزاد داريم و مي تونيم براي زندگيمون برنامه بريزيم . يه فرق ديگه هم ما با ثروتمندا داريم اونم سلامتيه كه معمولا ثروتمندا ندارند .

جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

نگرش

شما دو انتخاب دارید

 جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد. هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد: ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم. هنگامی که او محل کارش را تغییرمی دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند. چرا؟ برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند. مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم: من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟ جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم. می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم. من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم. من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“ جری گفت ” همینطور است ”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“

 چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود. و بعد ؟؟؟ صبح هنگام،او با سه مرد سارق روبرو شد.آنها چه می خواستند؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد.به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند. خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند. پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت. من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم. هنگامی که از او پرسیدم که چطور است، پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“ من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت. جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“ ”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“ پرسیدم : ”نترسیده بودی“ جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد. اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم. من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“ ”می دانستم که باید کاری کنم“ پرسیدم ”چکار کردی“ جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“ من پاسخ دادم ”بله“ دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند. یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم ” گلوله“ درحالیکه آنها می خندیدند گفتم: من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها. به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست – و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد. بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده ترمی شوند. 

چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آزادی

با یک دل غمگین به جهان شادی نیست .

تا یک ده ویران بود آبادي نیست .

تا در همه ی جهان یکی زندان هست .

 در هیچ کجای عالم آزادی نیست .

چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

هکر ها و پرشين بلاگ

چند روزه نمي تونم وارد سيستم بشم اين پيام ظاهر مي شه :

پرشين بلاگ در حال بروز رساني است چند روز ديگر مراجعه نماييد!

يك گروه به ظاهر عراقي اين سيستم را هك كرده بودند .

سه‌شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

قوانين مردها

1 - مردها نميتونن فکر کسي رو بخونن.

 1- ديدن مسابقه فوتبال مثل تماشاي ماه شب چهارده توي آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بديد همينطور بمونه.

1- خريد کردن، مسابقه فوتبال نيست و امکان نداره که ما به خريد به اين شکل نگاه کنيم.

1- گريه کردن يک جور تهديد به حساب مياد. 

1- لطفا چيزي رو که مي خواهيد، واضح بگيد. اجازه بديد کمي روشن تر بگم، اشارات زيرکانه، اشارات قوي و اشارات مبرهن ولي غير مستقيم به يک موضوع اصلا به کار نمي آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگيد.

1- "بله" يا "خير" بهترين جواب ممکن به خيلي از سوالات هستند.

1- لطفا در صورت نياز به حل يک مشکل، پيش ما بياييد و درد دل کنيد، اين کاريه که ما مردا انجام ميديم. همدردي کردن وظيفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.

1- سردردي که هفده ماهه داره شمارو آزار ميده يک مشکل واقعيه لطفا يک پزشک رو ببينيد.

1- هر مطلبي که شيش ماه پيش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غير قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط براي هفت روز معتبرند نه بيشتر.

1- اگر فکر مي کنيد چاقيد، خوب احتمالا هستيد. لطفا از ما نپرسيد.

1- اگر مطلبي که ما گفتيم رو ميشه دو جور ازش برداشت کرد و يکي از اين برداشتها شما رو عصباني و ناراحت ميکنه منظور ما اون يکي برداشت بوده.

1- شما ميتونيد يا از ما بخواهيد که کاري رو انجام بديم يا بهمون بگيد که چطوري انجامش بديم. نه هر دوش. اگر شما از قبل ميدونيد که چطوري ميشه اون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شيد.

1- کريستوف کلمب احتياجي نداشت که مسير رو بهش ياد بدن. ما هم همينطور

1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشيا رو ميبينند. دقيقا مثل ويندوز default . براي ما هلو يک ميوه است نه رنگ. پرتقال هم يک جور ميوه است نه رنگ. ما واقعا نمي فهميم رنگ پوست پيازي يعني چي. 

1- اگر ما از شما بپرسيم چي شده و شما بگيد "هيچي" ما هم طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. ما ميدونيم که شما دروغ ميگيد اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بياره

1- وقتي ما دوتايي قراره بريم جايي، چيزي که شما پوشيديد کاملا مناسب و قشنگه … اينو واقعا ميگم

1- شما به اندازه ي کافي لباس داريد 

1- شما کفش، زيادي هم داريد 

1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم يک جور فرمه خوب 

1- ممنونم که اينو خونديد. آره ميدونم امشب بايد تو آشپزخونه بخوابم. ولي اينو ميدونستيد براي ما مردا اصلا مهم نيست. فکر ميکنيم رفتيم کمپينگ !

 

پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

سوء تفاهم

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: 

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!!

سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

بدون شرح

روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاض و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: 


 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!


     وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد!

دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

منطق گورخر

از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيدداري؟ 

گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: 

تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ 

ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ 

ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ 

لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ 

و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت! 

و من ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نميپرسم 

.
 
سيلور اشتاين 

یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

 

شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مشکلات زندگی

روزي روزگاري به خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين ..يالا

کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود.. خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ..ولي نشد که نشد .

!!!!خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد ..عرعرش هم قطع نميشد .......خر بي ادب نفهم

آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب ..اين چاهه رو خيلي وقته که ميخوام پٌٍرش کنم ..خره هم که پيره  و ارزش اين که بخوام..بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بيخيال خر...

 

کشاورزه از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن ..اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه...خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد.شروع کردعرعرهاي جانسوز سر دادن..از همون هايي که دل هر خري کباب ميشد از شنيدنش پس از يه مدت کوتاهي يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند..

ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا(يا خانوم) خره نه...

کشاورزه يه نيگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عر عره خره نيست که ديد ..عجب خر پر آي _کيويي بوده ..اين خره و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده..هر بيل خاکي که تو چاه ريخته ميشده ..مي ريخته پشت کمر خره ..اونم خودشو مي تکونده و ميرفته روش مي ايستاده..مث پله...  

هر چي کشاورز و همسايه هاش..خا ک مي ريختن تو چاه ..خره خودشو تکون ميداده و مي رفته روشون مي ايستاده....و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر گاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن...به اين ميگن خر

... 

زندگي هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک ..مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشه ..ولي اين که بتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين که مشکلات رئ سعي کنين از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر.

ما ميتونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي..

هر کدوم از مسائل زندگي  ميتونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه..فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار ..

خودتو بتکون و يه پله برو بالاتر 


 

حــــــــــــــالا :دو تا راه داري ..اگه گفتي چي؟؟

 

 اين که يه لبخندي بزني و صفحه تو ببندي

ِيـــــــــــــــــــــــــــــــا

این آدرس رو رو بفرستي واسه کسي که ميخواي شادش کني....

پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

خوش آمدید
سید رحمان حسینی


تماس با ما

مطالب پیشین

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live

اخبار هک و امنیت