| نگرش |
مدیـریـت نـگـرش |
|
شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| پیر عاقل |
پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 سالهاش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانهاش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور میرفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجرههایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچهای که اسباببازی تازهای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.» |
|
دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مدیریت به روش جدید |
سوالهایی برای مدیریت |
|
جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سیاحت غرب |
خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته و افسرداه ام روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود ترس بود و وحشت تنها شدن پیش درگاه خدا رسوا شدن هرکه آمد پیش ،حرفی راند ورفت سوره ی حمدی برایم خواند ورفت ناله می کردم ولیکن بی جواب تشنه بودم در پی یک جرعه آب آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک یک ملک گفتا بگو نام تو چیست ؟ آن یکی فریاد زد رب تو کیست ؟ ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر گفت تو عمر خود کردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه ما که ماموران حق داوریم لیک تورا سوی جهنم می بریم نا امید از هر کجا و دل فکار می کشیدندم به خفت سوی نار ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان در های رحمت باز شد مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق نور کهکشان صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه به گوش لب که نه سرچشمه ی آب حیات بین دستش کائنات و ممکنات بر سرش دستمال سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشسته بود کی به زیبایی او گل می رسید پیش او یوسف خجال می کشید در قدوم آن نگار مه جبین از جلال حضرت حق آفرین دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند غرق حیرت داشتم این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه؟! صاحب روز قیامت آمده گوییا بهر شفاعت آمده سوی من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را اینکه اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است اینکه می بینید در شور است و شین ذکر لالاییش بوده یا حسین خویش را در سوز عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد بارها برمن محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است این که در چشم شماگردیده بد جسم و جانش بوی روضه می دهد با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود را شکست پرچم من را به دوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید اسم من راز و نیازش بوده است تربتم مهر نمازش بوده است اقتدا بر خواهرم زینب نمود گاه می شد صورتش بهرم کبود حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده بارها لعن امیه کرده است خویش را نذر رقیه کرده است گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم هر چه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است در مرامم نیست او تنها شود باعث خوشحالی اعدا شود در قیامت عطر و بویش می دهم پیش مردم آبرویش می دهم باز بالاتر ز روز سرنوشت می شود همسایه ی من در بهشت آری آری هر که پا بست من است نامه ی اعمال او دست من است |
|
جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٧ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان! |
|
پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٧ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| آرزو |
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، واگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ، واگر اینگونه نیست ،تنهاییت کوتاه باشد ، و پس از تنهاییت ،نفرت از کسی نیابی، آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی ، برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، از جمله دوستان بد و ناپایدار ، برخی نادوست ، وبرخی دوستدار، که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد . و چون زندگی بدین گونه است . برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد ،درست به اندازه ، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد ، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ، تا که زیاده به خودت غره نشوی . و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد . همچنین ،برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی . و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل ،رسیده نشوی و اگر رسیده ای ،به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری ،تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد ولازم است بگذاریم در ما جریان یابند . امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی ،و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد . چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت ،به رایگان . امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هر چند خردبوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا در یابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد . به علاوه ،آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیاز مندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی"این مال من است " فقط برای این که روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است ! و در پایان ،اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ،شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید ،یا پس فردا شادمان بازهم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید . اگر همه ی این ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم !
پایان |
|
دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| فرق زنده بودن تامردن |
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......
اگر سفر نکنی، |
|
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!!
|
|
یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سهميه بندي |
با سلام ضمن تشكر و قدر داني از همه ي دوستان به ويژه بهاره خانم و جمانه خانم كه در اين مدت به من لطف داشتند . در پي سهميه بندي شدن بنزين ، مديران محل كار بنده تصميم بر سهميه بندي اينترنت براي مديران پايين تر شدند تا با اين كار من مجبور شوم براي مدتي كار را تعطيل كنم و با بهانه اي ساختگي ،پست جديد ننويسم . البته تمام شدن كارت اينترنت بهاره خانم نيز مزيد بر علت شد . هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم . بنياد علمي آموزشي رسيدگي به كنكوري هاي خاص |
|
یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
توجه توجه به علت کم شدن نظرات مشاهده کنندگان در این وبلاگ به دلیل پست های زیاد تا زمانی که میانگین نظرات به عدد قابل توجهی نرسد از گذاشتن پست جدید معذورم |
|
یکشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سلامتي |
تا حالا شده به اين موضوع فكر كنين كه خدا به يك آدم ثروتمند مثل بيل گيتس چه قدر سرمايه داده ؟ من براتون ميگم : سرمايه اون حدود ۷۰ ميليارد دلاره كه ميشه باهاش يه شهري مثل تهران رو خريد ( البته پولش به نصف تهران هم نمي رسه) حالا از توي منظومه شمسي نه . كهكشان راه شيري هم نه از كل جهان هستي كه قطرش ۱۰ به توان ۴۰ سال نوريه نگاه كنيم . چقدر سرمايه داره ؟ جواب : هيچي شما چه قدر سرمايه داريد؟ جواب : هيچي با اين تفاوت كه ما وقت آزاد داريم و مي تونيم براي زندگيمون برنامه بريزيم . يه فرق ديگه هم ما با ثروتمندا داريم اونم سلامتيه كه معمولا ثروتمندا ندارند . |
|
جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| نگرش |
شما دو انتخاب دارید جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد. هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد: ”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم. هنگامی که او محل کارش را تغییرمی دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند. چرا؟ برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند. مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم: من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟ جری پاسخ داد، ”هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم می گویم، امروز دو انتخاب دارم. می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم. من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم.من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم. من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“ جری گفت ” همینطور است ”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“ چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود. و بعد ؟؟؟ صبح هنگام،او با سه مرد سارق روبرو شد.آنها چه می خواستند؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد.به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند. خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند. پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت. من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم. هنگامی که از او پرسیدم که چطور است، پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟“ من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت. جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“ ”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“ پرسیدم : ”نترسیده بودی“ جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد. اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم. من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“ ”می دانستم که باید کاری کنم“ پرسیدم ”چکار کردی“ جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“ من پاسخ دادم ”بله“ دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند. یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم ” گلوله“ درحالیکه آنها می خندیدند گفتم: من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها. به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست – و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد. بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده ترمی شوند. |
|
چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| آزادی |
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست . تا یک ده ویران بود آبادي نیست . تا در همه ی جهان یکی زندان هست . در هیچ کجای عالم آزادی نیست . |
|
چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| هکر ها و پرشين بلاگ |
چند روزه نمي تونم وارد سيستم بشم اين پيام ظاهر مي شه : پرشين بلاگ در حال بروز رساني است چند روز ديگر مراجعه نماييد! يك گروه به ظاهر عراقي اين سيستم را هك كرده بودند . |
|
سهشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| قوانين مردها |
1 - مردها نميتونن فکر کسي رو بخونن. 1- ديدن مسابقه فوتبال مثل تماشاي ماه شب چهارده توي آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بديد همينطور بمونه. 1- خريد کردن، مسابقه فوتبال نيست و امکان نداره که ما به خريد به اين شکل نگاه کنيم. 1- گريه کردن يک جور تهديد به حساب مياد. 1- لطفا چيزي رو که مي خواهيد، واضح بگيد. اجازه بديد کمي روشن تر بگم، اشارات زيرکانه، اشارات قوي و اشارات مبرهن ولي غير مستقيم به يک موضوع اصلا به کار نمي آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگيد. 1- "بله" يا "خير" بهترين جواب ممکن به خيلي از سوالات هستند. 1- لطفا در صورت نياز به حل يک مشکل، پيش ما بياييد و درد دل کنيد، اين کاريه که ما مردا انجام ميديم. همدردي کردن وظيفه دوستان مونث شماست نه ما مردها. 1- سردردي که هفده ماهه داره شمارو آزار ميده يک مشکل واقعيه لطفا يک پزشک رو ببينيد. 1- هر مطلبي که شيش ماه پيش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غير قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط براي هفت روز معتبرند نه بيشتر. 1- اگر فکر مي کنيد چاقيد، خوب احتمالا هستيد. لطفا از ما نپرسيد. 1- اگر مطلبي که ما گفتيم رو ميشه دو جور ازش برداشت کرد و يکي از اين برداشتها شما رو عصباني و ناراحت ميکنه منظور ما اون يکي برداشت بوده. 1- شما ميتونيد يا از ما بخواهيد که کاري رو انجام بديم يا بهمون بگيد که چطوري انجامش بديم. نه هر دوش. اگر شما از قبل ميدونيد که چطوري ميشه اون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شيد. 1- کريستوف کلمب احتياجي نداشت که مسير رو بهش ياد بدن. ما هم همينطور 1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشيا رو ميبينند. دقيقا مثل ويندوز default . براي ما هلو يک ميوه است نه رنگ. پرتقال هم يک جور ميوه است نه رنگ. ما واقعا نمي فهميم رنگ پوست پيازي يعني چي. 1- اگر ما از شما بپرسيم چي شده و شما بگيد "هيچي" ما هم طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده. ما ميدونيم که شما دروغ ميگيد اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بياره 1- وقتي ما دوتايي قراره بريم جايي، چيزي که شما پوشيديد کاملا مناسب و قشنگه … اينو واقعا ميگم 1- شما به اندازه ي کافي لباس داريد 1- شما کفش، زيادي هم داريد 1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم يک جور فرمه خوب 1- ممنونم که اينو خونديد. آره ميدونم امشب بايد تو آشپزخونه بخوابم. ولي اينو ميدونستيد براي ما مردا اصلا مهم نيست. فکر ميکنيم رفتيم کمپينگ !
|
|
پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| سوء تفاهم |
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد: |
|
سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| بدون شرح |
روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاض و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
|
|
دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| منطق گورخر |
از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيدداري؟ گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟ و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت! و من ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نميپرسم . |
|
یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| آرامش |
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد : " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
|
|
شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| مشکلات زندگی |
روزي روزگاري به خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين ..يالا کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود.. خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ..ولي نشد که نشد . !!!!خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد ..عرعرش هم قطع نميشد .......خر بي ادب نفهم آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب ..اين چاهه رو خيلي وقته که ميخوام پٌٍرش کنم ..خره هم که پيره و ارزش اين که بخوام..بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بيخيال خر...
کشاورزه از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن ..اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه...خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد.شروع کردعرعرهاي جانسوز سر دادن..از همون هايي که دل هر خري کباب ميشد از شنيدنش پس از يه مدت کوتاهي يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند.. ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا(يا خانوم) خره نه... کشاورزه يه نيگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عر عره خره نيست که ديد ..عجب خر پر آي _کيويي بوده ..اين خره و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده..هر بيل خاکي که تو چاه ريخته ميشده ..مي ريخته پشت کمر خره ..اونم خودشو مي تکونده و ميرفته روش مي ايستاده..مث پله... هر چي کشاورز و همسايه هاش..خا ک مي ريختن تو چاه ..خره خودشو تکون ميداده و مي رفته روشون مي ايستاده....و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر گاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن...به اين ميگن خر ... زندگي هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک ..مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشه ..ولي اين که بتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين که مشکلات رئ سعي کنين از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر. ما ميتونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي.. هر کدوم از مسائل زندگي ميتونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه..فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار .. خودتو بتکون و يه پله برو بالاتر حــــــــــــــالا :دو تا راه داري ..اگه گفتي چي؟؟
اين که يه لبخندي بزني و صفحه تو ببندي ِيـــــــــــــــــــــــــــــــا این آدرس رو رو بفرستي واسه کسي که ميخواي شادش کني.... |
|
پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - سید رحمان حسینی | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|








